red girl |
|
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم پر پروانه شکستن هنر انسان نيست گر شکستيم ز غفلت من و مايي نکنيم يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم گر چه در خویش شکستیم صدایی نکنیم يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکن
+نوشته شده درچهارشنبه 1388/06/18ساعت 0:40 توسط زهره |
بیایید در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی نه حاشیه ای از یاد رفتنی! +نوشته شده درشنبه 1388/06/14ساعت 17:25 توسط زهره | خواب دیدم در خواب با خدا گفت و گویی داشتم، خدا گفت: پس می خواهی با من گفت و گو کنی؟ گفتم : اگر وقت داشته باشید. خدا لبخند زد و گفت : وقت من ابدی است. چه سؤالاتی در ذهن داری، که می خواهی از من بپرسی؟ چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟ خدا پاسخ داد ....
دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.
می شود.آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه حال. و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند. خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم. بعد پرسیدم ...... به عنوان خالق انسان ها، می خواهید آن ها چه درس هایی از زندگی یاد بگیرند؟ خدا با لبخند پاسخ داد:
کرد. اما می توان محبوب دیگران شد.
بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.
کسانی که دوست شان داریم، ایجاد کنیم و سال ها وقت لازم خواهد بود تا زخم التیام یابد.
بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند و یا نشان دهند.
آن را متفاوت ببینند.
و یاد بگیرند که من همیشه این جا هستم ...... همیشه +نوشته شده درپنجشنبه 1388/06/12ساعت 18:34 توسط زهره |
+نوشته شده درپنجشنبه 1388/05/01ساعت 17:42 توسط زهره | با وجود این همه هیاهو و فریاد، تو نیز بغض و سکوتت را بشکن ای همزاد همیشه! وگرنه می شکنی و صدای شکستنت را هیچ کس نمی شنود حتی آنانکه مثلاً دوستت دارند؛ شکستن، سهم تو نیست؛ تو از آن آینده ای، فردا بی صبرانه انتظار تو را می کشد! +نوشته شده درپنجشنبه 1388/05/01ساعت 17:34 توسط زهره | یه شب زیر نور نقره ای ماه تو رو از خدا آرزو کردم… واسه دیدنت حتی یه لحظه ی کوتاه دل و جونمو نذر نگات کردم . خندیدی و رفتی …. گفتی کوچیکی واسه دوست داشتن من … خودتو جای کسایی گذاشتی که با وجود تو برام زیاد عزیز نبودن . من کنار تو اشباع بودم از عشق و جنون …. از دل سپردگی … اما انگار تو سرسپرده می خواستی …. عشق من به تو چقدر خالص بود و بی دغدغه …. روزایی که بدون اندیشه ی ترک شدن فقط به تو چشم دوخته بودم… بدون اینکه حتی فکر اینکه یه روز تنهام بذاری خیال آسوده ی منو مشوش کنه… می دونی اوایل فکر می کردم این احساس لطیف مث نسیم زود گذره … یا شاید یه احترام ساده ست که به پاس همه ی چیزایی که ازت یاد گرفتم باید پایبندش باشم . اما خیلی زود فهمیدم که آدما دلشون واسه کسانی که فقط یه احترام ساده بهش دارن تنگ نمیشه …
+نوشته شده درپنجشنبه 1388/05/01ساعت 12:10 توسط زهره | روزگار اما وفا با ما نداشت +نوشته شده دردوشنبه 1388/04/29ساعت 13:3 توسط زهره | من که گفتم این بهار افسردنی است من که گفتم این پرستو مردنی است من که گفتم ای دل بی بند و بار عشق یعنی رنج ، یعنی انتظار آه عجب کاری به دستم داد دل هم شکست و هم شکستم داد دل . . .
+نوشته شده درچهارشنبه 1388/03/27ساعت 17:46 توسط زهره | +نوشته شده درچهارشنبه 1388/03/27ساعت 17:45 توسط زهره | آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید! +نوشته شده درپنجشنبه 1388/01/13ساعت 21:11 توسط زهره | |
سلام. ممنون که به این وب اومدین.نظر یادتون نره. پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 پيوندها طراح قالب |